شهید اسدالله ابراهیمی

از شهدای عملیات محرم در سال 1361


زندگینامه :

در سال ۱۳۳۰ در خانواده ای مذهبی در اصفهان دیده به جهان گشود. روحیات شهید از زبان مادر : از همان کودکی با دیگر فرزندانم فرق داشت پسری خونگرم و مهربان با طبعی بسیار شوخ بود سر حلقه ی بازی بچه های محل بود عصرها شوت های هوایی اش که به مناره معروف بود دیگر بچه ها را به وجد می آورد. اهل ذوق و هنر بود و به نقاشی و طراحی توجه خاص داشت . از جمله نقاشی هایش ترسیم سیمای پدر در حال کشیدن قلیان برای ما بسیار خاطره انگیز است . صدای گرمی داشت و گاه به عنوان مداح هیئت، محفل عزاداری سیدالشهدا علیه السلام را شور و حال دیگری میداد. در امور کشاورزی یار و غمخوار پدر بود. هنگام اوج گیری انقلاب اسلامی فعالیت های انقلابی اش با شعار نویسی بر روی دیوارها آغاز شد و از جمله فعالان تظاهرات و راهپیمایی های ضد رژیم شاهنشاهی بود. هنگامی که تهاجم رژیم بعث عراق به جمهوری اسلامی آغاز گردید پای بوس امام هشتم علی ابن موسی الرضا علیه السلام بودیم و خبر آغاز جنگ که از صدا و سیما پخش گردید دیگر آرام و قرار نداشت. به اهل خانواده گفت: «باید هرچه سریعتر به اصفهان برگردیم» و با اصرار او ناگزیر به بازگشت شدیم. به اصفهان که رسیدیم به بسیج مسجد مراجعه کرد تا از اوضاع باخبر شود وقتی به خانه برگشت وسایل خود را آماده کرد و راهی جبهه شد و این آغاز مجاهدت هایش در جبهه نبرد بود.


به مرخصی که می آمد از خاطرات و وقایع جبهه برای اهل خانه می گفت و چنان با شوخی و طنز آن خاطرات را نقل می کرد که در یادها بماند از جمله اینکه می گفت : روزی شلوارم را شستم و بر روی دیوار سنگر آویزان کردم تا بخشکد اما چند دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان صدای خمپاره به گوش رسید و از قضا کنار دیوار سنگر منفجر شد گرد و غبار و دود ناشی از انفجار خمپاره فرونشست از سنگر بیرون رفتم و متوجه شدم پاچه های شلوار کنده شده و شلوارم شده بود مثل شلوارک! یکی از بچه ها گفت اسدالله برو خدا را شکر کن که پاهایت در شلوار نبود و تا آن روز عصر ماجرای شلوارک دستاویزی برای خنده بچه ها در سنگر شد . 


در عملیات بیت المقدس همسنگر و همرزمش مرتضی جانقربان مجروح شد از شدت علاقه ای که به او داشت دیگر سر از پا نمی شناخت سریع او را به داخل آمبولانس انتقال داد و در حین انتقال به آمبولانس سرش به در آمبولانس برخورد کرده و خودش نیز مجروح شد. مرتضی جانقربان به شهادت رسید و از تأثیر شهادت او یک هفته بود سکوت اختیار کرده بود و دیگر از شوخی ها و خنده هایش خبری نبود تا اینکه پس از یک هفته صبح زود وقتی از خواب بیدار شد خوشحال و خندان بود. همسنگرانش از او پرسیدند: عجب است بالاخره یک لبخنداز تودیدیم،اتفاقی افتاده؟ در پاسخ می گوید : "خواب دیدم در این عملیات که در پیش است نه ، اما در عملیات بعدی به شهادت می رسم. و چنانکه در رویای صادقه دیده بود در عملیات رمضان نه ، اما در عملیات محرم به شهادت رسید. 


یکی از اقوامش تحت تاثیر تبلیغات عوام فریبانه ی بنی صدر از او حمایت می کرد و اسدالله به شدت با او مخالف بود برادرش می گفت : بنی صدر مردمی و انقلابی و اقتصاددان خوبی است و او می گفت : اشتباه می کنی هرگز چنین نیست و ما که به جبهه می رویم بیشتر از خیانت های او باخبر می شویم. وقتی۔ بنی صدر به جبهه می آید آتش دشمن بعثی فروکش کر می کند و دیگر از گلوله خمپاره و آر پی جی خبری نیست انگار همه ی عراقی ها خوابیده اند ولی به محض اینکه از منطقه خارج می شود آتش پرحجم دشمن از سر گرفته می شود انگار با عراقی ها رابطه ای دارد و دشمن هم از او محافظت می کند. و صحت گفتار او هنگامی معلوم شد که همراه با رجوی منافق با روسری و آرایش زنانه از ایران گریخت . 


در آخرین بار اعزامش همه اقوام و آشنایان برای وداع با او در کوچه جمع شده بودند و فرزندش مهدی که آن زمان ۶ تا ۷ سال بیشتر نداشت لباس های مهمانی اش را پوشیده بود و اصرار داشت همراه پدر به جبهه برود با دستان کوچکش پای بابا را گرفته بود و می گفت : من هم می خواهم همراهت به جبهه بیایم. و پدر می گفت : "عزیزم نمی گذارند تو به جبهه بیایی و مهدی می گفت: مرا در ساک خود مخفیکن و ببر

پدر گفت : "آخر تو می خواهی در جبهه چه کنی ؟ و مهدی می گفت: می خواهم برایت ساکت را بگیرم.“ از مهدی اصرار و از پدر انکار بالاخره با دادن یک ۵ تومانی از او خواست برود و بستنی بخرد و بر گردد و به این ترتیب عازم جبهه شد...


عملیات آغاز شده بود و متاسفانه پاکسازی معبر از مین به پایان نرسیده بود. محورهای مجاور عملیات را آغاز کرده بودند. باید هرچه سریعتر در این محور نیز خط شکسته می شد. بچه ها برای گشودن انتهای معبر یکی یکی داوطلب می شدند و هر کدام پس از چند قدم ، مین زیر پایشان منفجر می شد و پرپر می شدند صحنه ای عجیب و دل خراش بود کسی دیگر جرأت نمی کرد پا در معبر بگذارد اسدالله جلو رفت و گفت: اجازه بدهید من مسیر را ادامه می دهم اما همه مانع او می شدند که شما فرمانده ما هستی اما اسدالله نپذیرفت و با بچه های گردان خداحافظی کرد و بسم الله گفت و وارد معبر شد. 

نحوه شهادت: در عملیات محرم در منطقه عین خوش هنگامی که رودخانه ی سیلابی و فصلی دویرج در پی بارندگی طغیان کرد و تعداد فراوانی از نیروهای لشکر امام حسین علیه السلام از جمله گردان امام رضا علیه السلام در سیل بی امان گرفتار و غرق می شوند اوتلاش می کند با مهارتی که در شنا داشته است با یکی دیگر از همرزمهایش شهدا را از آب سیلاب رهایی بخشد اما با آتش پر حجم دشمن ناگزیر به عقب نشینی می شوند و همین که از آب بیرون می آید با اصابت گلوله ای از سوی دشمن به شهادت می رسد.

یادشگرامی و راهش پر رهرو باد